عشق...

گروه سرگرمی ROZANEH

خیلی وقت است که از عاشقانه هایم نیزمیترسم
نکند تو را از من بگیرند
اصلا عاشقانه هایم نه...
مثلا همین ساعت زنگدار که تورا بیدار میکند
یا همین سرمای شدید که تورا در برمیگیرد
یا خورشید که به دستهایت میتابد
یا ماه که به صورتت میپاشد
یا باد که در موهایت میپیچد
یا ستاره ا ی که به چشمانت لبخند میزند
وتو بی تفاوت تر ازهمیشه میگذری
از تمام اینها میترسم
بوی عطری که به تن زده ای
یا دیواری که به آن تکیه میکنی
دستکشی که دستهای سردت را در گرمایش محو میکنی
اصلا همین خیابان همیشگی که ازآن عبور میکنی
از روزهای بارانی میترسم که قطره ای باران
به صورتت میلغزد و طعم بوسه های آب را به یاد خاطره میاورد
از روزهای آفتابی میترسم که هرشعاع خورشید تمام وجود تورا دربرمیگیرد
از شبهای مهتابی میترسم که خرمن خرمن نقره سفید به صورتت میپاشد
اصلا از چشمهای خودم میترسم که هرگاه به آن خیره میشوی
مرا یادت میرود
میبنی چقدر حسودم کرده ای؟
از کلمه عشق میترسم که تورا در برگرفته و مرا سوزانده است
اصلا چه معنی دارد که تو با ساعت زنگدار بیدار میشوی
؟
یا چه معنی دارد که توعاشق عاشقانه های من شوی
وقتی من اینجا روبروی تو نشسته ام
و به چشمان خفته ات زل زده ام
بی شک با یک بوسه بیدار خواهی شد
ساعتت را بردار
به باد هم بگو دیگر حق ندارد در موهایت بپیچد
یا دیواربه چه حقی تکیه گاه تو میشود؟
یا ماه به چه حقی به صورتت میپاشد
تو فقط در من ترانه هستی
ومن با تو نسیم
ومن با تو یک ستاره ام و بی تو هیچ
باران من هستم به صورتت
ماه من هستم نقره گونه ات
دیوار من میشود تکیه ات
باد من میشوم به نوازشت
خورشید من میشوم به گرمای تنت
و تنها من میشوم ستاره ات
و تنهاترین ستاره ات

عشق سالاری مرا ببخش
تو مرا اینگونه جبار و زورگو کرده ای
با مهربانی ات
حالا به عاشقانه های حسودم خرده نگیر
وقتی تو هستی به اب و باد و زمین نیز زور میگویم

/ 0 نظر / 20 بازدید